![]() |
![]() |
|
| اشعار برخی از عرفا وکلمات قصاروفال وداستان و شعر نو و....... |
|
تا حالا شده دالت بخواد پرواز کنی؟ امروز هوای پرواز دارم دوست دارم هر چی فکر تو سرمه خالی کنم با عجز تموم برم جانماز بابا رو پهن کنم دو رکعت نماز مستحبی بخونم سرمو بزارم تو سجده و.................... پرواز کنم خدا یا حس پرواز دارم چه قد سنگینه برات بدونی داره وقتت میگذره کاری نتونی انجام بدی انگاری یه گونی سیمان رو دوشمه مجبورم همونطوری راه برم غذا بخورم حموم برم زندگی کنم ولی خودت به من بگو چطوری زندگی کنم رخوت و بی حوصلگی دورم رو گرفته من خدا رو می خوام دوست دارم وقتی سرمو از پنجره می کنم بیرون تا اسمون و نگاه کنم یه دست بزرگ بیاد دستمو بگیره ببره یه ساعت تو اسمون پرواز کنم تو اسمون بالای ابرا یه خونه بهم نشون بده بگه برو تو اون خونه هرچی سوال داری بپرس منم برم تو اون خونه ولی سوال نپرسم فقط صاحب خونه رو نگاه کنم فکر کنم با نگاه کردن تموم جوابمو می گیرم خدایا من ازت 1 سوال می پرسم منو چرا آفریدی نمیگم انسانو چرا آفریدی میگم منو چرا افریدی آخه نمیدونم من ادم هستم یا نه اصلا ما ادم به دنیا میایم یا به دنیا میایم ادم شیم خدایا فقط خودت می تونی شادی رو به دلم برگردونی اصلا می خوام با خدا یه قراری بذارم من با خدا قرار زیاد گذاشتم ولی امشب تو خواب برم یه نشونه بفرست خدایا بفرست نگی بذار کارش درست شه بعدا من الان حالم بده بهت نیاز دارم خدایا از تو. بهتر کی رو دارم خدایا در برابرت علی وارانه که نه نمی تونم علی کجا من کجا علی انسان نه فرشته نه بالا تر از این بوده که بشه توصیفش کرد ولی من قد دل سیاه خودم سجدهت می کنم و وقتی که تو خواب اومدم جلو پنجره دلم و با قصه آسمونو نگاه کردم دستتو دارز کن شاید الان دستت درازه من حواسم پرته ولی دستمو بگیر نذار ایمانه نداشته ام رو از دست بدم ای مقصد تمام کبوتران مرا به پرواز در اسمان عشقت در آر
««به امید پرواز تمام کبوتران»» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
حمید مصدق و سیب باغچه همسایه
تو به من خندیدی و نمیدانستی
پاسخ فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 2 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
رندی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکیشان از طلا بود و دیگری از نقره. اما آن رند همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد . هر روز گروهی از زنان و مردان می آمدند و به او دو سکه نشان میدادند و رند داستان ما همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد و مردم به او میخندیدند .تا این که مرد مهربانی از راه رسید و دید مه این رند را چگونه دست می اندازند , ناراحت شد. به سراغش رفت و گفت: "هر وقت دو سکه به تو نشان دادند تو سکه طلا را بردار این طوری هم پول بیشتری بدست می آوری و هم ترا دست نمی اندازند . " رند پاسخ داد:"ظاهرا حق با شماست اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم . شما نمیدانید من با این کلک چقدر پول گیر آورده ام" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
عشق به دل گاه درد گاه دوا می دهد جمله امراض را عشق شفا می دهد گاه دوا را دهد خاصیت درد و غم گاه دگر درد را ، طبع دوا می دهد این صدف چشم من گاه گهر ریختن همچو دل بحر وکان دادسخا می دهد هست در وبحر هاموج زنان ،وین عجب بحر بود در صدف وین چها می دهد دم به دم اندوه و غم بر سر هم می نهم باز دل تنگ را وسعت جا می دهد حاصل ایام عمر هر چه بود غیر دوست دین و دل و عقل و هوش کل به فنا میدهد هر دمی،از فیض گیرد و بازش دهد آنکه ستاند،دگر بازچرا می دهد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد. (مادر ترزا) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
پادشاهي حکيم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله اي براي او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلاي روحش باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
زندگی را به دیرینگی عشق پیوند زدم تا تو را در میان بازوان خویش زمزمه کنم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به تمام دوستان گلم تبریک عرض میکنم ای که افسار امیالم را با دست توانایت گرفته ای و گرسنگی و تشنگی ام را به قناعت و پرهیز تبدیل کرده ای مگذ ار اراده استوارم را،که نان بخورد یا شراب بنوشد.نان و شرابی که نفس ضعیفم آرزو دارد. مرا آزاد کن تا گرسنگی ام را تحمل کنم ،و قلبم را بگذار تا از عطش بسوزد. مرا رها کن تا بمیرم و مرا فنا کن قبل از آنکه دستم به قدحی رسد که آن را پر نکرده ای یا کاسه ای که آن را تقدیس نکرده باشی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
من و دوستم کوری را دیدیم که در سایۀ معبد تنها نشسته بود ،دوستم گفت :«او دانا تزین مرد در ملت ماست .» از دوستم جدا شدم و به کور نزدیک شدم و سلام کردم . کنارش نشستم واز همه جا سخن گفتیم . و بعد از مدتی پرسیدم :از کی نابینا شدی،آقای من! در پاسخ گفت :«پسرم ،از زمان تولد.» به او گفتم :چه رشته ای از دانش ها را دنبال می کنی؟ جواب داد :من ستاره شناسم. سپس دستش را روی سینه اش نهاد و گفت :من این خورشید ها و ماه ها وستاره ها را رصد می کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
فقط غم واندوهی عظیم یا شوروسرمستی عظیم می تواند حقیقت وجودت را آشکار سازد . چنانچه حقیقت وجود تو عیان گشت ، یا باید برهنه در آفتاب برقصی یا به ایمان خویش اذعان کنی.
هنگامی که به راز هستی پی می بری در می یابی نه از آن فرد جانی برتری و نه از آن پیامبر فروتر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
برزمینۀ سربی صبح سوار خاموش ایستاده است و یال بلند اسبش در باد پریشان می شود. **** خدایا خدایا سواران نباید ایستاده باشند هنگامی که حادثه اخطار می شود. **** کنار پر چین سوخته دختر خاموش ایستاده است و دامن نازکش در باد تکان می خورد. **** خدایا خدایا دختران نباید خاموش بمانند هنگامی که مردان نومید و خسته پیر میشوند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
جام اگر بشکست زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم خار خشک سینه کوهم سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم نغمه پرداز جمال وعشق بودم آه حالیا خاموش خاموشم. **** روز چون میشکفد بر فراز کوه عصر پرپر می شود این نوشکفته-در سکوت دشت- روز ها این گونه پرپر گشت لحظه های بی شکیب عمر چون پرستو های آرام ر پرواز رهروان را چشم حسرت باز... **** اینک اینجا شعر وساز وباه آماده است من که جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم: در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط فرشاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی؛اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد
خوش اومدی به خونه ی دل یا همون خونه ی خودت اسم من فرشاده هجده سالمه به شدت کشورم ایران رو دوست دارم به موسیقی اصیل ایرانی و عکاسی هم خیلی علاقه مندم |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1389 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
دلنوشته کلمات قصار شعر نو شعر عارفانه عکس داستان عارفانه |
|
RSS
|